ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
262
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
( تظاهر و خدعه كرد ) كه فتح بن خاقان پدرم را كشت و من هم او را كشتم : ( يعنى فتح بقصاص پدر ) اكنون تو با سالاران خود حاضر شويد او هم با ياران و اتباع خود حاضر شد و همه بيعت كردند . عبيد الله يحيى در حجره خود نشسته احكام را صادر و امور كشور را اداره مىكرد و جعفر بن حامد هم نزد او بود و از قتل متوكل هم خبر نداشتند . ناگاه يكى از غلامان رسيد و گفت : تو اينجا نشسته نمىدانى كه شمشير ترا باز خواهد داشت خانه را هم بر تو خواهند بست و تو در اينجا زندانى خواهى بود او بجعفر گفت : برخيز و خبر بيار او رفت و بازگشت و گفت : متوكل و فتح بن خاقان هر دو كشته شدهاند . او با عدهء از خواص و غلامان خواست بيرون رود به او گفتند : تمام درها را بستهاند راه رودخانه را گرفت آنجا هم درى كه برود باز مىشد بسته بود . او دستور داد درها را بشكنند . سه در شكستند و برود راه يافتند سوار زورق شد و گريخت . سپس سوى كاخ معتز رفت او را در آنجا نيافت . گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . او خود را كشت . مرا هم بكشتن داد . روز بعد كه صبح چهار شنبه بود ياران و اتباع عبيد الله اعم از ابناء ( فرزندان ايرانى كه در زمان ابو مسلم خلافت بنى العباس را برپا كردند و نسلا بعد از نسل آنها را ابناء مىگفتند ) و عجم ( اعم از ايرانى و ترك ) و ارمن و گروه « زواقيل » و غيره هم همه نزد او تجمع كرده آماده شدند . عده آنها بالغ بر ده هزار نفر گرديد . گفته شد : سيزده هزار و باز گفته شد : ما بين پنج الى ده هزار بودند . همه گفتند : تو ما را براى چنين روزى تربيت نمودى اكنون ما بفرمان تو هستيم فرمان بده تا بر آن قوم حمله كنيم و منتصر و ياران او را بكشيم . او خوددارى كرد و گفت : معتز در دست آنهاست على بن يحيى منجم گويد : من تاريخ و داستان